امروز زنگ سوم اجتماعی داشتیم و معلممون امامی نام داشت...
امروز زنگ سوم بود که من از نشستن در عقب کلاس خسته شده بودم که اومدم جلوی ردیف و نشستم...
امامی هیچوقت نتوست یک کلاس ساکت رو درس بده چون اینقدر شوته این مرد که هر جا میره بچه ها از سروکولش بالا میرن....
خلاصه امروز هم امامی داشت درس میداد و طبق معمول هم هیچکس به حرفهاش گوش نمیداد و کلاس شلوغ بود...
من هم اون جلو نشسته بودم که یکهو دوتا گه اومدن پشت سر من نشستن....دو تا برادر دوقلو که از هیچ نظری به هم شباهت نداشتن به جز گه بودن...
من با این دوتا برادر قبلا هم دعواهایی داشتم و امروز هم خب چون باهاشون خوب نبودم یکشون شروع کرد به اذیت کردن از طریق میز....هی میز رو جلو عقب میکرد و اعصاب منم هی خرد میشد...
امامی بخاطر ساکت کردن بچه ها هی تو کلاس رزه میرفت و پخش و پلا بود...
هی بهش اشاره کردم که به این دوتا گه یه چیزی بگه....هیچی نگفت(از بس ابله بدو این مرد)
هی بهش گفتم و گفتم و گفتم تا آخرین دفعه که بهش گفتم به این دوتا گه یه چیزی بگه شروع کردن به چک زدن به من و خداییش هم بدجور چکپیچم کرد...
منم جدا اعصابم خرد شد و ناخودآگاه داد و هوارم رفت هوا و اونجا بود که برای اولین دفعه کلاس آقای امامی برای لحضاتی ساکت شد :
گفتم :چرا میزنی؟؟؟؟؟
گفت : هی داری کلاس رو به هم میریزی....
گفتم : من دارم به هم میریزم؟؟؟؟؟؟؟(بدجور با داد و هوار این رو گفتم)
آخرش امامی پشماش ریخت و فقط گفت : بشین آقا
منم کتاب رو پرت کردم رو میز و نشستم و باز بلند گفتم : بیخودی میزنه...
وقتی که داشت منو کتک میزد منو فرستاد دوباره همون عقب...
بعد از اون بچه ها دیگه پشم پیدا کرده بودن و شروع کردن به بلند بلند امامی امامی کردن و میگفتن :
هر کی نگه امامی!
امامی هم اینا رو میشنید و میدید اما چیزی نمیگفت(یعنی چیزی نمیتونست بگه)
من میخواستم اون دوتا گه رو بعد از زنگ بگیرم بزنم چون زورم به تنهایی به هردوشون میرسه اما تا زنگ خورد دوتا پا داشتن دوتا پا دیگه قرض گرفتن و الفرار...