تبليغاتX
امشب چه خبره اینجا؟؟؟
 دو آهنگ...دو عکس...و یک پویان!!
سلام (سلام سلامتی میاره)
گفتم در این نوشته کمی از خودم و علاقه هام بگم اما خیلی مختصر و مفید و فوق العاده کوتاه
نوشته ی امروز سه قسمته :
 
 
 قسمت اول :
قسمت اول دو تا موسیقی متنه از فیلمی که مال ۱۰ سال پیشه و من ۷ ساله که گرفتارشم
اون فیلم تایتانیک نام داره (این فیلم که دیگه معرفی نمیخواد) ساخته ی جمیز کامرون مال سال ۱۹۹۷
دو قسمت موسیقی متن این فیلم رو براتون گذاشتم که این دو تا آهنگ خیلی کم حجم هستن و خیلی قشنگ :
 
 
 
خیلی دلم میخواست این فیلم رو به طور کامل براتون بذارم برای دانلود اما خب به دلیل این که اینترنت ما در مرحله ی آخر سرعت و تکنولوزی قرار داره این کار غیر ممکنه
اما میدونم که خیلی از شماها این فیلم رو دیدین...فیلمش آخر عشق و عاشقیه و به درد کسایی میخوره که صبح تا شب تو وبلاگ هاشون از عشق حرف میزنن
 
 
 
 
 
قسمت دوم :
اگر به مطالب وبلاگ دقت کرده باشین و اگر کمی هم درباره اشون فکر کرده باشین به راحتی میتونین بفهمین که :
من یه پسر تنها هستم که اوضاع دور اطرافم خرابه و همه میخوان به من آسیب روانی و چه بسا جسمی و مالی بزنن و اگر تا حالا آسیب ندیدم به خاطر اینه که زیر سایه ی خدا دارم به این زندگی ادامه میدم با این که بیشتر از این خدا رو در زندگیم حس نکردم
خلاصه این که چند وقت پیش توی یکی از سایتهای مخصوص عکسهای wallpeper (کاغذ دیواری) به عکسی جالب برخوردم که خیلی به زندگی خودم شبیه بود و زندگی منو در یک تصویر زیبا مخصوص صفحه ی دسکتاپ کامپیوتر به تصویر کشیده بود
و اگر بخوام درباره ی این عکس توضیحی بدم اینه که توی این عکس یک درخت وجود داره به همراه یک آدم که به اون درخت تکیه داده و توی این تصویر هوای دور اطراف خرابه که بیانگر اوضاع خراب دور و اطراف منه و اون آدمه هم منم و اون درخته هم خداست که بهش تکیه دادم و در انتظارم تا روزی روزگاری این بدبختیها تموم بشه
برای دیدن این عکس به این لینک این پایین برید...البته اینم بگم که عکسش بزرگ و پر حجمه با کیفیت خوب واسه همین شاید برای بعضیا یه مقداری دیر ظاهر بشه (شاید هم نشه) واسه همین برای ظاهر شدنش یه مقدار صبر کنین (صبر چیز خوبیه) :
 
 
 
 
 
 
قسمت سوم :
خیلی از مردم ایران از حمله ی آمریکا یه ایران نگرانن و خیلی ها هم این حرفها رو بی پایه و اساس و مسخره قلمداد میکنن و خیلیها هم میگن حتی اگر آمریکا به ما حمله کنه ما جوانهای شجاعی داریم که از مملکت دفاع میکنن اما آخه جوونای ما که الان فقط به فکر دختر بازی و عشق حال هستن آخه اینا میرن جنگ؟؟؟...این جوونا توی جبهه تا یه خبری بشه خودشونو خیس میکنن اونوقت میخوان از ایران در برابر قویترین ارتش دنیا دفاع کنن؟؟؟به نظر من این حرف آخری از همه بی پایه و اساس تر و مسخره تره اما :
آمریکا هم کم برای ما ایرانیها نقشه نکشیده  مثلا یکی از اون نقشه ها آخرین مرحله ی تقسیم ایران به کشورهای کوچیکتره که این یکی یا میتونه آخر خنده باشه یا آخر گریه یا هم هیچکدوم
این نقشه خیلی جالبه و آینده ی ایران رو که طبق میل دولت آمریکاست رو به تصویر کشیده و کلا این نقشه رو دولت آمریکا کشیده دیگه
برای دیدن این نقشه ی گل و بلبل به قسمت "ادامه مطلب" برید...
در کل خود من که از دیدن این نقشه حس خاصی بهم دست نداد چون میدونم که آمریکا خودش نمیخواد به ایران حمله کنه و کشور مارو به اون روز دربیاره...من دلیلش رو میدونم...شما چی؟؟...میدونید؟؟؟
 

 
 در دنياي ارواح چي ميگذره؟؟
شوهر دوست مادرم روح ها رو میبینه و باهاشون صحبت میکنه
روح ها به سراغش میرن و باهاش صحبت میکنن...گپی بسیار دوستانه
 
 
خودش میگفت :
"پسر عموم که پسری جوون بود توی تصادف رانندگی جونش رو از دست داد و چند شب بعد به سراغم اومد و با هم صحبت کردیم...ازش پرسیدم چطور شد که تصادف کردی؟؟؟
اون گفت که :
خودم هم نمیدونم...کمربند ایمنی نبسته بودم...یکهو به چیزی برخورد کردم و فرمون ماشین رفت تو شیکمم و خونریزی معده کردم و ...!!!
ازش پرسیدم وضعت اونجا (اون دنیا) چه جوریه؟؟
اون گفت که:
الان در آرامش کامل به سر می برم فقط نگران پدر و مادرم هستم که عذا دار من هستن"
 
 
خب...روحش شاد...امیدوارم اون دنیا به همه ی روح های محترم خوش بگذره و امیدوارم ارواح عزیزانمون در آرامش کامل به سر ببرن...اما به نظر شما واقعا چنین چیزی هست؟؟؟...من میگم هست...چون واقعا هست...خرافات و چرت و پرت هم نیست چون من اصلا آدم خرافاتی نیستم اما این قضیه واقعی به نظر میاد چون قبلا هم وصف این کارها رو از طرف شوهر دوست مادرم زیاد شنیده بودم...
کار شوهر دوست مادرم احضار روح نیست چون بعد از احضار روح احضار کننده ها توسط اون روح ها اذیت میشن اما شوهر دوست مادرم اذیت نمیشه...اون و همسرش و بچه هاش با ارواح زندگی میکنن...
من و مادرم قصد داریم به خونه دوستش بریم و از نزدیک شاهد این نمایش به ظاهر واقعی بشیم...
اگر رفتیم بعدا براتون گزارشی از این نمایش رو مینویسم
در آخر این مسئله طعنه ای هست به مسئله ی تنهایی خودم
اگر من هم روح عزیزانم میامدن و درباره ی چیزای مختلف منو دلداری میدادن و منو از اون دنیا آگاه میکردن اون موقع من غلط میکردم از تنهایی حرف بزنم و احساس تنهایی بکنم...
اگر من هم همچین امکانی داشتم که با روح ها ارتباط برقرار کنم برای شما همش از اون دنیا مینوشتم و اون موقع وبلاگم پر میشد از بازدیدکننده...خوب میشد...مگه نه؟؟

 
 عشق...کلمه ای که معنای خودش رو از دست داده...
مقدمه :
من هر روز توی وبلاگهای زیادی میرم تا شاید به مطلب جالبی بر بخورم و استفاده کنم اما میبینم که بیشتر وبلاگها از عشق نوشتن با این که معنی واقعی عشق رو بلد نیستن...بیشتر این وبلاگها عشق رو منفی و غم آور به نمایش گذاشتن با این که اصلا اینجور نیست...چرای این حرفها رو میتونید در زیر بخونید :
عشق :
هر انسانی روی زمین فقط یک جفت داره...یک جنس مخالف...شاید جفت شما توی یه کشور دیگه زندگی بکنه اما جفت شماست...شما هم جفتشین و اگر جفت واقعیتون رو پدا کنین عاشقش میشید و تا آخر عمر با جفت و عشقتون به خوبی زندگی میکنید همراه با عشقی جاودان که هیچ وقت تکراری نمیشه و به جدایی نمی انجامه...
اما اگر شما عاشق کسی بشید که جفت شما نیست چند حالت وجود داره :
۱ - شما به عشقتون نمیرسین و ناراحت و غمگین میشینین از تنهایی حرف میزنین
۲ - شما به عشقتون میرسین اما به خاطر اختلافات و مشکلات از هم جدا میشید
۳ - شما به عشقتون میرسین و تا آخر عمر هم با هم زندگی میکنید اما روزهاتون رو با جنگ و دعوا و بدبختی میگذرونید و زندگی بد با خاطرات بد و غم انگیزی رو تجربه میکنید
 
میتونم مثال دیگه ای در این مورد بزنم :
هر انسان مثل یک لنگه کفش میمونه که با یک لنگه ی دیگه کامل میشه...همه انسانها دنبال جفتشون میگردن تا باهاش به زندگیشون ادامه بدن...اما اگر این لنگه کفش عاشق لنگه کفشی بشه که بهش نمیخوره و باهاش همشکل نیست یا به اون لنگه کفش نمیرسه یا اگر برسه چون همشکل نیستن و به هم نمیخورن دچار مشکلات فراوانی میشن و اغلب هم از هم جدا میشن...
انسانها هم مثل لنگه کفش مینونن...مثل مثال بالا...
 
مطلب دیگه ای که درباره ی عشق نا گفته مونده اینه که :
عشق اولین و بهترین نعمت خداست برای انسانها...نعمت خدا هیچوقت برای کسی غم و تنهایی نمیاره به شرطی که از اون نعمت خدا به درستی استفاده بشه و با عقل و منطق...اگر از بهترین نعمت خدا درست استفاده نکنیم خدا ما رو مجازات میکنه و مجازاتش هم اینه که تا آخر عمر با غم و تنهایی به زندگی خودمون ادامه بدیم...پس باید سعی کنیم از بهترین نعمت خدا که یه جور هدیه اس برای ما انسانها درست استفاده کنیم تا خدا مارو مجازات نکنه...
 
در آخر :
بیشتر مشکلات روحی و روانی ما به این خاطره که به خدا ایمان واقعی نداریم و مطالبی که درباره ی خدا بیان میشه رو تئوری و غیر واقعی فرض میکنیم...
برای همین به راحتی میتونم بگم که کسایی که عشق رو غم انگیز میدونن به وجود خدا پی نبردن و به این خاطر مجازات میشن چون نمیدونن که :
 
عشق اولین و بهترین نعمت و هدیه ی خداست برای انسانها
 
-------------------------------------
راستی یک از دوستان در همین پست نظر داده بود و گفته بود :
عشق یعنی :
 (ع = علاقه)  (ش = شدید)  (ق =قلبی)  یعنی : علاقه ی شدید قلبی
جالبه...مگه نه؟؟
 

 
 اهداف جدید...عملی؟؟...غیر عملی؟؟؟...شاید هیچکدوم...شاید هر دو...
سلام
میخوام از این به بعد این وبلاگ رو بهترش کنم...هم میدونم چجوری...هم نمیدونم چجوری...
دوست دارم با پای پیاده به نقاط مختلف شهر برم و از چیزایی که میبینم مطلب بنویسم...این کار حوصله میخواد اما شدنیه...
شاید همینکار رو بکنم...شاید هم نکنم...اما فعلا همچین تصمیمی دارم و میخوام عملیش کنم...میخوام این وبلاگ پر از بازدیدکننده باشه...میخوام روزانه کلی آدم نوشته های منو بخونن...میخوام نوشته هام از نظر همه ی آدمهای روی زمین قشنگ بیاد...قشنگ...برای رسیدن به این هدف هر کاری میکنم...

 
 دوست من...تنهایی...
دیروز با آخرین دوستم رابطه ام رو قطع کردم...حالا دیگه آخر تنهاییه...اون دوستم فکر میکنه من باعث گر قهرش با یکی از دوستاشم...با اون دوستش آشتی کرد...حالا همه دور هم جمع شدن و من که آدم بد این قصه بودم از قصه حذف شدم و صلح بین همه برپا شد...حالا باید توی خیابون ببینمشون و رومو اون ور کنم و برم...هیچ وقت دوست نداشتم آدم بد یک قصه باشم اما حالا هستم...نفرتی که از دور و اطراف داشتم این بلا رو سرو آورد...نفرت داشتم...از دور و اطرافم نفرت داشتم چون در تمام زندگیم هیچ کسی منو نخواست...عده ای هم که تا همین دیروز با کلی منت باهام دوست بودن شرشون واسه همیشه کم شد...من موندم و خودم و یک نفر دیگه...اون یک نفر دیگه تنهایی منه....در تمام زندگیم تنها بودم...واسه همین تنهایی رو خوب میشناسم...اینقدر خوب که همین تنهایی واسم شده یک آدم مجازی...آدمی که هر وقت میبینمش اشکم در میاد...این روزها این آدم ۲۴ ساعته کنارمه...اینقدر گریه کردم که ذخیره های اشکهام تموم شده...با هر قطره اشکی که تا حالا ریختم اون آدم مجازی (تنهایی) ۱۰۰۰ قدم بهم نزدیکتر شده و حالا خودش برام نقش یک دوست رو بازی میکنه...دوستی که با نشون دادن واقعیتهای زندگیم و این که هیچ کسی منو نمیخواد اشکم رو در میاره...اما کنارمه که فقط گریه کنم و آسیب بیشتری به خودم نزنم...گریه های من برای اون انرژیه برای خودم حسرت...

 
--------------------------------
---------------------------------
---------------------------------