امروز آخرین روز تعتیلات و مفت خوری ها بود...فردا باید دوباره برم مدرسه...
اینبار دیگه شوک زده نیستم و ناراحت نیستم فقط خیلی گرسنه ام...
حالم از سیب زمینی داره به هم میخوره...خیلی گرسنه ام و حسرت غذا های خوب و باهال داره منو میکشه....
فردا مادرم میخواد غذای مورد علاقه ام رو درست کنه اما من فقط باید ۵ قاشق برنج بخورم و این یعنی فاجعه...
نمیدونم چرا اما هر چی میخورم وزن اضافه میکنم...البته فکر میکنم اینجوری نباشه...شاید هم باشه...نمیدونم...
این زژیم سیب زمینی پخته جدا رژیم مزخرفیه اما خب دارم کم کم لاغر میشم و فکر کنم اکر کم و بیش تا عید این رژیم رو ادامه بدم طعم و بوی خوش لاغر بودن رو حس کنم...
از نظر خودم اگر لاغر بشم آدم خوشتیپ و خوش قیافه ای میشم...واسه همین دارم رژیم میگیرم...
این روزها خیلی تنها هستم...خیلی تنها...تنها...
تنهایی برای من یه جهنم شده و داره منو میسوزونه...
ماه محرم اومده و دسته ها هم دیگه کم کم دارن به خیابونها سرازیر میشن...همه ی پسرها و دخترهای جوون دسته جمعی و چند نفری برای جلب توجه هم به خیابونها میریزن و خیابونها بیشتر از پیش شلوغ میشه...
اما در این میان من تنها هستم و اگر بخوام دسته ها رو تماشا کنم باید تنها برم و تنها برگردم و کلا تنها هستم و همینه که منو عذاب میده...
تنها و گرسنگی و حسرت برای خوردنی ها خوب و خوشمزه در این روزها برای من یه جهنم درست کردن...
خیلی گرسنه ام
خیلی تنها هستم
این دو درد منه در این روزها...