تبليغاتX
امشب چه خبره اینجا؟؟؟
 خوابی که مثل یک داستان کامل بود(خوابی که درباره ی پسر خاله ام دیدم)
امروز از وقتی که بیدار شدم حال خرابی داشتم...یک دل درد شدید که منجر به چند تا استفراغ و اسهال های ضایع و تابلو شده بود
ناهار که نخوردم(اگر هم میخوردم با تشریفات کامل میومد بالا)
بعد ظهر مدرسه هم نرفتم چون اگر میرفتم باید با آمبولانس بر میگشتم خونه...
گرفتم خوابیدم تا برای ساعاتی درد رو فراموش کنم...
در خواب دیدم که :
 
" توی کلاسمون نشتم و خیلی اعصابم خرده و بچه ها هم هی کرم میریزن و اذیت میکنن و من با عصبانیت و اعصاب خرد جوابمشون رو میدم...
خلاصه نشسته بودم که یه نگاهی به میز عقبی انداختم
با کمال تعجب دیدم پسر خاله ام و زنش نشستن میز بغلی و دارن صحبت میکنن...
بعد از لحظاتی آروم بهشون سلام میکنم...
پسر خاله ام با یک قیافه ای که داره میگه چرا اول سلام نکردی بهم گفت :
تا حد آخرش رفتی!!!
من سوال نکردم که تا حد آخر چی رفتم بعدش پسر خاله ام با داد و حوار گفت :
دیگه خونه ی من نمیای و با زن و بچه ام و خودم هیچ وقت حرف نمیزنی
من گفتم : آخه چرا؟؟
دست منو گرفت و به سمت خودش کشید و گفت : یک حرفو چند بار باید به تو زد؟؟
من هم گفتم : باشه بابا...باشه
بعد از اون نفهمیدم چی شد که خودمو تو یه خونه دیدم که دو طبقه اس و انگار کاملا به پسر خاله ام تعلق داره!
خلاصه نفهمیدم توی این مهمونی چی شد اما وقتی میخواستیم بیایم بیرون نمیدونم چی میشه که خودمو بالای میز ناهار خوری اینا میبینم که دارم پرت میشم...پرت میشم و پسر خاله داد میزنه : تو چرا هی باید سوتی بدی؟؟
من گفتم ببخشید و اونجا رو ترک کردم....
چیز عجیبی که بود این بود که میز ناهار خوریشون دم در خونشون بود!!!
و بعدش وقتی پسر خاله ام سرم داد زد بچه اش که کمی عقب تر وایساده بود از این حرکت پدرش ناراحت بود!! "
 
این خواب یکی از عجیبترین خوابهایی بود که من در عمرم دیده بودم...
چیز جالبی که تو این خواب بود این بود که من قبلش هیچی نخورده بودم که همچین خوابی دیدم...شکمم خالی خالی بود...
بعد از این خواب چیز جالب و قشنگی باز توی خواب دیدم :
 
 " دیدم که دارم توی خیابونهای شهر اول بازی gta san andres ( همون جی تی ای ۵ خودمون ) دارم با خوشحالی راه میرم و ااز زیبایی ها و زرق وبزق های شهر لذت میبرم...
تو این خواب خیابونها فرق کرده بودن از همه نظر...
شب بود که من داشتم راه میرفتم و همه جا چراغونی شده بود...همه جا...خیلی قشنگ شده بود..."
 
بعدش از خواب بیدار شدم(تا خواستم یه حالی تو خیابونها بکنم از خواب بیدار شدم...منصبتو روزگار!!)

 
 یک سیلی آبدار از معلم انگلیسی
امروز زنگ آخر انگلیسی داشتیم....
معلم انگلیسی ما سماعی نام داره که دماغ درازی داره که دماغ درازش در کلاس ما گاهی اوقات مورد بحث قرار میگیره...
نوع صحبت کردن این مرد یه جوریه و مزحکه ی بچه های کلاس ماست و هر وقت میاد سر کلاس بچه ها شروع میکنن به سر و صدا کردن و درآوردن ادای صحبت کردن سماعی...سماعی هم کم نمیذاره و با فحش و کتک از بچه ها پذیرایی میکنه!!
امروز هم از اون روزا بود...
از بدو ورودش بچه ها شروع کردن به سر و صدا...
آدم شر کلاسمون ردیف بغل من آخر کلاس نشسته بود که صدا درآورد و سماعیهم عصبانی شد و شروع کرد به کتک زدن اون...اونم صداش دراومد و شروع کرد به داد و هوار...سماعی هم کم آورد و بیخیالش شد...
جلوی من سه نفر کنار هم نشسته بودن و مانع دیدن تخته برای من میشدن و وقتی سماعی داشت برمیگشت به سمت تخته من به سماعی گفتم :
آقا ببخشید..این سه تا کنار هم نشستن و نمیذارن من تخته رو ببنم...
سماعی نه گذاشت نه برداشت یه چک محکم زد تو گوشم که گوشم سرخ شد چه جورم....
۴ تا چک معلم عربی(حسن بچه باز) دربرابر این یه دونه چک این مرتیکه ی دماغ دراز(سماعی) هیچ بودن....
آخه من چه تقصیری داشتم که این آمیب تک سلولی دماغ دراز وحشی زد تو گوشم؟؟؟؟

 
 عکسهایی که از Kit Kat گرفتم
خاله ام که از آلمان برگشته بود دو تا بسته ی ۵ تایی کیت کت آورده بود که شکلات های فوق العاده خوش مزه ای بودن...
امروز آخر دونه ی کیت کت هم به اتمام رسید و من امشب به رسم یادبود عکسایی از آخر دونه ی کیت کت گرفتم که بعضی هاش رو براتون میذارم ببینین :
 
              
       سایز بزرگ عکس                         سایز بزرگ عکس                        سایز بزرگ عکس
 
               
       سایز بزرگ عکس                         سایز بزرگ عکس                        سایز بزرگ عکس
 

 
 سگی که دنبال من راه افتاد!!؟؟
پنجشنبه ی هفته ی پیش داشتم از مدرسه برمیگشتم که توی راه یه سگ گنده دیدم که داشت توی آشغالا دنبال غذا میگشت....بدون توجه رد شدم و رفتم...
همینجوری داشتم میرفتم که بعد از کلی راه رفتن یکهو چشمم به عقب افتاد و دیدم سگه دنبال من راه افتاده
خیلی تعجب کردم به دو دلیل :
- اول این که این سگه رو وقتی دیدم از من کلی دورتر بود و من از دور این سگ رو دیدم
- دوم هم این که این سگه چرا میون این همه آدم تو خیابون چرا از اون فاصله ی دور باید بیاد به سمت من و منو دنبال کنه؟؟؟
خلاصه هرکاری کردم از من دور نشد تا به خونه دسیدم...رفتم توی خونه و اون دم در خونه نشست...
من دلم براش سوخت و کیفم رو گذاشتم و سریع برگشتم پیشش و بعد تا چهار راه بعدش باهاش رفتم و بعد دیدم دیگه نیست...رفته بود...
خدا رو شکر گازم نگرفت چون اگر هاری داشت دهنم سرویس میشد

 
 اونجام سوخت...
امشب(یعنی همین الان) توی یک سایت تقریبا معروف رپ فارس آهنگ یکی از آشناهای قدمیم رو دیدم که با احسان کارآموز خونده....
اونو من از کلاس اول دبستان میشناسم و از همون کلاس دبستان هم همش منو مسخره میکرد و به احتمال زیاد اگر بخوام خوندن تو استدیو رو شروع کنم باید خیلی از مسخره کردن های این و رفیق هاشو تحمل کنم
خلاصه اونجام سوخت که این بوزینه رفته با احسان کارآموز خونده
یه روز بهش نشون میدم رپ خوندن یعنی چی...یه روز با رپ خوندن جوری ضایعش میکنم که لال بمیره

 
 4 تا سیلی آبدار از معلم عربی
امروز شنبه تو مدرسه روز مزخرفی بود(البته خوبی هایی هم داشت)
امروز زنگ دوم عربی داشتیم که اسم معلممون حسن خوشایند هست معروف به حسن بچه باز چون با بعضی از بچه ها قایمکی یکسری کارها انجام میده
خلاصه امروز زنگ دوم بود که وسطای زنگ کلاس برای چند دقیقه شلوغ شد و بعدش یکهو دیدم یکی از بچه ها بدون هیچگونه اجازه ای اومد بغل دست من نشست....
بهش گفتم : تن لشتو وردار ببر
بهم گفت : آقا گفته بیام اینجا
چون میدونستم داره عین سگ دروغ میگه بهش گفتم : آقا گه خورده با تو
اون گفت حالا که اینو گفتی یا میذاری بشینم یا میرم به آقا میگم
منم گفتم پاشو برو گمشو بگو
اونم رفت همه چیز رو خیلی دقیق به خوشایند سگ پدر گفت
خوشایند منو صدا زد
من رفتم پیشش و بدون این که حرفی بزنه بهش گفتم : آقا بخدا دروغ میگه
اونم گفت : تو مگه میدونی چی گفته؟؟
من چیزی نگفتم که اون بلند شد و سه تا سیلی آبدار بهم زد و منو انداخت از کلاس بیرون اما اولیام رو نخواست!!
چک اولی رو هم اوئل کلاس بهم زد چون حواسم به درس نبود که کلا با هم شد ۴ تا سیلی آبدار
به هر حال خوشایند از این کار خیلی حال کرد چون همه ی آدم ها از سیلی زدن لذت میبرن و خب اینم حال کرد دیگه

 
 رژیم بی فایده...
امروز شنبه بود و اول هفته...
من باز امروز شروع به رژیم کردم اما باز هم موفق نشدم و وزنم روی ۹۱ باقی موند در حالیکه میخواستم این هفته خودم رو به ۸۷ یا شاید ۸۵ برسونم البته هنوز هم فرصت هست اما خب چون مادرم هر روز خوراکی داره میخره و میخوره منم تحریک میشم که بخورم...البته حقیقتی که هست اینه که من آدم بی اراده ای هستم اما خب باز از فردا شروع میکنم اما :
فردا مادرم حتی اگر همبرگر هم بگیره و جلوی من بذاره باز هم پا روی رژیمم نمیذارم و همچنان به خوردن سیبزمینی پخته بدون نمک و فلفل و مخلفات و آب و چایی بدون قند ادامه میدم تا :
تا بتونم تا عید(یعنی آخر اسفند) حد اقل ۱۰ کیلو کم کنم(البته برنامه ام این بود که ۲۰ کیلو تا عید کم کنم اما نشد)
 
امروز یک خاطره ی بد هم داشتم که تو پست بعدی کاملا براتون شرحش میدم....
 
 
تا بعد خداحافظ...

 
 کامپیوتر بالاخره درست شد...
سلام
کامپیوتر من بالاخره درست شد و کار وبلاگ دوباره شروع شد و بخاطر کوری چشم حسود ها اینبار با گرمای بیشتری به کار ادامه میدم و این وبلاگ رو در خاطر کاربران بلاگفا حک میکنم و کاری میکنم که هیچ وقت یاد وبلاگ من از ذهن ها پاک نشه
 
اما بقیه ی داستان خرابی کامپیوتر تا امشب (یعنی تا همین ساعت) رو این زیر بخونید :
گفتم که بخاطر دعوا با مادرم کامپیوتر افتاد زمین و دهنش پیاده شد....
پست قبلی رو خونه ی دوستم نوشتم....راستی نظرها هم خیلی کم بود
با فیلمهایی که دوستم بهم داده بود میشد یک هفته رو سرگرم بود اما خب غم نبودن کامپیوتر رو نمیشد از یاد برد....
آخرای هفته ی بعدش خاله ام و پسر خاله ام از آلمان برگشتن
این سفر به پسرخاله ام خیلی خوش گذشته بود و تا تونسته بود مشروب خورده بود و کلی هم عکس و فیلم از خیابونهای شهر کلن آلمان گرفت تا جایی که 4 تا dvd کامل رو پر کرد(اونجوری که خودش میگه)
شب اولی که رسیدن پسر خاله ام میخواست بره کنسرت گروه Linkin Park اما چون پول بلیط ۹۰ هزار تومن بوده نتوسنته بره(دلم خنک شد)
به پسرخاله ام خیلی حسودیم شد و با تعریف هایی که از این سفر کرد چشمام از جا در اومد
اوئل هفته ی بعدش قرار بود که پسر خاله ام بیاد کامپیوترم رو درست کنه اما نیومد و نخواست اینکار رو بکنه چون :
گفت که من چون با مادرم دعوا کردم و کامپیوتر به اون خاطر خراب شده پس مادرم از من رضایت نداره پس اون کامپیوتر رو درست نمیکنه(به جهنم...خودشو و زن و بچه اش انشا الله برن جهنم)...
خلاصه اواسط هفته مادرم رفت به دوستش که همسایه ی بالای ما بود ماجرا رو گفت و از پسرش کمک خواست...
پسرش تو تهران میرفت سربازی و هر پنجشنبه و جمعه میتونست بیاد پیش خانواده اش....
پنج شنبه شد و آخرای شب زنگ زد که من کیس کامپیوتر رو ببرم بالا تا درست کنه....
من کیس رو بردم بهش دادم و رفتم خونمون....
جمعه صبح (یعنی همین امروز صبح) ساعت ۱۰ صبح زنگ زد که کیس درست شده و من برم بالا ورش دارم....
خلاصه کامپیوتر رو آوردم بایین و شکر خدا درست شده بود(به کوری چشم پسر خاله ام که فکر میکرد اگه کامپیوتر رو درست نکنه کامپیوتر همینجوری خراب میمونه)
 
و امروز...
همینجور که گفتم امروز صبح کامپیوتر رو از پسر دوست مادرم گرفتم و کامپیوتر درست بود....
بعد از ناهار ساعت ۳ بعد از ظهر تصمیم گرفتم برم اینترنت اما مادرم چون پول این ماه اینترنت همیشگیم رو نداده بود اینترنت قطع بود و من مجبور بودم از اینترنت معمولی استفاده کنم
سیم های مودم رو به هم وصل کردم و برای امتحان از این که میره تو اینترنت با شماره های ۱۰ رقمی اینترتت هوشمند به مدت ۲۰ دقیقه رفتم تو اینترنت اما....
مادرم قضیه رو فهمید و اومد تو اتاق و شروع کرد به داد و هوار اونم چه داد و هواری
دهن منو زد این زن از بس مثل بچه کوچولو ها داد و هوار راه انداخت...
چون ماه های قبل فقط با اینترنت هوشمند میرفتم تو اینترنت هزینه های سنگینی به مادرم تحمیل شد اما خب اینبار فقط 20 دقیقه رفتم...آخه 20 دقیقه که چیزی نبود که مادرم اینقدر داد و هوار کرد...
خلاصه 3 ساعت با داد و هوار گذشت تا ساعت شد ۶ و من رفتم بیرون و دو تا کارت اینترنت ۶ ساعته گرفتم که هر کدوم ۶ ساعت هم مجانی داشتن(البته بین ساعتهای ۲ تا ۸ صبح) و در کل میشد ۲۴ ساعت اینترنت که تا همین الان ۳ ساعتش گذشته....
وقتی برگشتم خونه ساعت ۷ بود که مادرم سیم کامپیوتر رو کشیده بود و باز تا ساعت ۸ شب دربست جرو بحث داشتیم با هم تا آخر مادرم بهم گفت به شرطی سیم کامپیوتر رو پس میده که من روزی سه ساعت بشینم درس بخونم(آخه کی حالشو داره)...
خلاصه امروز مادرم دهن منو زد(سرویس کرد)....گاهی اوقات فکر میکنم مادرم هنوز تو اوقات بچگی سیر میکنه...
رفتار مادرم نشون از بچگی اون میده و من از این مورد هر روز و هر روز دارم اذیت میشم(البته خداییش تو بعضی موارد هم حق داره)
 
 
نکات و حرفهای آخر :
1 - بهمن امسال در دهه ی فجر برنامه هایی که در مورد انقلاب در تلویزیون پخش میشد ۵ برابر شد و آزار دهنگیش ۱۰۰۰ برابر
 
2 - در ماه بهمن بالاخره یک شعر ۷ بیتی ساختم که برای تو استدیو خوندن بد نیست(البته برای بار اول اونم برای بی تجربه ها)....آهنگش هم ساختم که کلا 40 ثانیه بیشتر نیست و فکر نکنم میکسش زیاد طول بکشه و خرج زیادی ببره...این آهنگ رو امروز به طور آزمایشی تو خونه خوندم که قشنگ شد...حالا میخوام برم استدیو بخونم
 

 
 بدبختی رو دارم حس میکنم...
اگه این روزها اومدین توی وبلاگ و دیدین خبری از اپ جدید نیست بدونین که پدرم در اومده

به چند دلیل :

۱ - گفته بودم اگر خاله ام از آلمان برگرده یک یا دو تا آلبوم باهال برام میاره اما رفته مغازه که آلبوم بخره دیده قیمتش خیلی گرونه(حدودای ۹۰ هزار تومن ما)...خلاصه اونم که دیده براش صرف نداره رفته به جاش یه کفش بیخود بی مصرف برام خریده....چیزی که در این مورد از همه بیشتر منو اذیت میکنه اینه که قیمت کفشی که برام خریده با قیمت سی دی که قرار بود بخره و نخرید یکیه...خب میتونست سی دی بخره...اما نخرید....

۲ - بعد از شنیدن ماجرای بالا توسط مادرم ضدحال بدی بهم زده شد و **** سوخت...بخاطر همین عصبانی شدم وشروع کردم به داد و فریاد که چرا اینجوری شد...مادرم که از فریادهای من ناراحت شده بود رفت به سمت اتاق من تا پدر کامپیوترم رو دربیاره...من رفتم تا جلوشو بگیرم و رفتم جلوش ایستادم یعنی پشت به کامپیوتر...مادرم بعد از چند لحظه بگو مگو یه مشت زد تو دلم و من خوردم به کامپیوتر و مانیتور و کیس خوردن زمین...اون لحظه فکر کردم دهن کامپیوتر سرویس شده...بعد از چند روز(یعنی امروز) دوستم اومد خونه ی ما و گفت مشکل چندانی برای کامپیوتر پیش نیومده...خدا کنه اینجوری نباشه(البته من اینجوری فکرنمیکنم)

 

در آخر :

این روزها که کامپیوتر ندارم مشکل تنهاییم دو برابر و حاد تر شده چون اگر رفیق داشتم لا اقل بعضی از لحظاتم رو باهاش میگذروندم و کامپیوتر رو تا حدی فرموش میکردم و زجر نمیکشدم...

خدا داره چیزایی رو که بهم داده رو ازم میگیره...اونم بی دلیل!!

خدا کنه بیشتر از این زجری نکشم و اتفاق دیگه ای برام پیش نیاد...

زیر لب :

خداییش امتحانهای ترم اول رو ریدم...اگر کارنامه به دست مادرم برسه فکر کنم اینبار با تبر کامپیوتر رو خرد کنه نه با دست(شوخی کردم)

و در کل :

پدرم در اومد...شاید برم کافی نت و بیام آپ کنم اما دیر...خیلی دیر...

به هر حال همین که آرزو کنم دوباره بیام تو وبلاگ معنیش اینه که همه چیز درست بشه پس دعا میکنیم!


 
 امشب؟؟
سلام!
  
لامپ های امشب :
از امشب میخوام هر شب فقط یک مطلب بنویسم...یک مقدار نوشته و بعد هم یک آهنگ از خودم
امیدوارم این یکی از این برنامه های یکی دو روزه نباشه...آخه من اگر راهی رو شروع کنم که زیاد بهم حال نده ولش میکنم و میچسبم به راه های دیگه...
این وبلاگ هم بارها مسیرش رو عوض کرده و دوباره برگشته سرجای اول...
اینبار هم وبلاگ مسیر عوض کرده اما این مسیر امیدوارم مسیر موفقیت وبلاگ باشه چون سکان دار این وبلاگ شخص بسیار پر قدرت و شجاعیه...این فرد شجاع و پر قدرت کسی نیست جز خودم
من خیلی خودخواه هستم اما این خودخواهی روزی *** تمام مردم رو میسوزونه اون روز روزیه که من موفقیت خودم رو با چشم های قرمز و پر از خون با نگاه های خشمگینانه به مردم اطلاع میدم و ***نشون رو میسوزونم...
وای که چه حالی میده...حال نمیده؟؟؟
به هر حال سوزوندن *** رقبا و بدخواهان قسمت اعضمی از زندگی تمام ماست و ما باید قبولش کنیم
 
 
آهنگ امشب :
 
آهنگ امشب حالت دمو مانند داره یا میشه گفت یک Sample هست و شاید بشه گفت یک جور مقدمه یا Intro برای شروع آهنگهای من در این وبلاگه به هر حال مقدمه ی کوتاهیه و گوش دادنش اونطور بد نیست و فکر نکنم چیز بدی باشه...
نام این تیکه Song`s Open هست که 01:20 زمان داره :
 
 

 
 Q33NY
به تصویر زیر نگاه کنین :
 
 
معنای این تصویر چیه؟؟؟
 
زیر لب :
من خودم معنی این تصویر رو میدونم...خواستم شما یکم فکرتونو راه بندازین
 

 
 چه خبرا؟؟؟
 
1 - اول یه توصیه ی مجانی میکنم :
 
"اگر میخواین قشنگ بنویسین زمانی که در حال نوشتن هستین آهنگ مورد علاقه ی خودتون رو گوش کنین...اون موقع قشنگتر از همیشه مینویسین"
 
2 - با این که بعضیا نظرای ضد حال میدن و منو از ادامه دادن به کار این وبلاگ نا امید میکنن اما باید به خدمت همتون برسونم که :
 
"من در هر شرایطی به کار این وبلاگ ادامه میدم و این وبلاگ رو بهترین میکنم تا *** همتون بسوزه"
 
3 - این روزها زیاد بهم حال نداد...یکی از دوستام که همیشه در لحظات بیکاری میرفتم پیشش دیگه به تلفن هام جواب نمیده و پشت سرم حرفهای زیادی میزنه که باید بگم خیلی احمق و کودنه و بهتره تو همون وضعیتی که هست بمونه...
 
4 - مردم از وجود من ناراضی هستن...کسی از من خوشش نمیاد شاید به دلایل زیر :
 
الف ) نفرت
 
ب ) حسودی
 
 ج ) احمق بودن (منظور احمق بودن خودشونه...اشتباه نگیرین)
 
کسایی که در میون گزینه های بالا گزینه ی مناسب رو انتخاب کنن جایزه میگیرن!
 
جایزه : یک کتک حسابی...
 

 
 تنهایی بد دردیه!!!
 
میخوام یه چزی بگم :
 
 
من خیلی تنها هستم
 
 
من تنها هستم
 
 
من احساس تنهایی میکنم
 
 
من گاهی اوقات احساس تنهایی میکنم
 
 
من تنها هستم؟؟؟؟
 
 
اگر یکم فکر میکنی میتونی بفهمی که :
اگر تنها باشی و این تنهایی مثل یه خنجر بهت ضربه بزنه اگر تو مثل یه سنگ باشی میتونی اینقدر ضربات این خنجر رو تحمل کنی تا سر خنجر از تیزی بیفته و کم کم حال تو بهتر بشه
 
آخه یکی نیست به من بگه :
تو اگه لا لایی بلدی چرا خوابت نمیبره؟؟؟؟
بابا جان من دارم از تنهایی میمیرم
 
 
 
بیا اینجا ببینم...بیا برو لینک پایین به نظر بده ببینم :

 
 خوب و بد این زندگی...
 امروز بیکارم....بعضی بیکاری ها بعضی ها بد
 امروز باید منتظر دوستم باشم...بعضی انتظاها خوبه بعضی ها بد
 دیشب کلی غذا و تنقلات خوردم...بعضی پرخوری ها خوبه بعضی ها بد
 از این که پسرخاله ام برای دو هفته رفته آلمان حسرت میخورم...حسرت خوردن هیچ وقت خوب نیست
 دیشب با مادرم دعوا کردم...بعضی دعواها خوبه بعضیا بد
 اما بالاخره یه روزی این بدبختی ها تموم میشه(فقط امیدوارم زمان مرگم زمان تموم شدن این بدبختی ها نباشه)
 
 
به هر حال گور بابای همه ی چیز این دنیا...خودتو عشقه که الان میخوای یه نظر این پایین بدی :

 
--------------------------------
---------------------------------
---------------------------------