بعد از اين كه كامپيوتر خراب شد و بعد از اين كه نبودش برام عادي شد كمي از مشكلات رواني كه زمان درست بودن كامپيوتر داشتم رو در نبودش نداشتم و روانم آسوده بود....مادرم هم كمتر بهم گير ميداد كه چرا درس نميخونم(چون خودش باعث خراب شدنش بود

)(البته خودش هم باعث درست شدنش شد

)
اما حالا كامپيوتر درست شده و با اين كه ديگه كارهام لنگ نيست و ميتونم راحت به كارهام با كامپيوتر برسم اما دوباره مشكلاتم از سر بزگشته...احساس تنهايي...گير دادن هاي شديد مادرم كه اين روزها شدت بد شكلي گرفته و خيلي بدبختي هاي ديگه

( حس حقارت و اين كه هيچ كس منو آدم حساب نميكنه

)
به من ميگن يك نا شكر واقعي چون شكر هيچي رو به جا نميارم و چيزاي بزرگترشو ميخوام...تا وقتي به تمام خواسته هام نرسم شكر گزاري رو كاري بيهوده احساس ميكنم....
و در آخر به من ميگن يك احمق واقعي چون اين چيزها رو ميدونم اما بهش عمل نميكنم

