تبليغاتX
امشب چه خبره اینجا؟؟؟
 نامه ی چارلی چاپلین به دخترش
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش :
 
جرالدین دخترم...از تو دورم ولی یک لحظه تصور تو از دیدگانم محو نمیشود...اما تو کجایی؟؟...
در پاریس روی صحنه ی تئاتر پرشکوه شانزه لیزه در نقش ستاره باش و بدرخش...اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد بنشین و نامه را بخوان.
هنر قبل از آن که دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای اون را میشکند.
جرالدین دخترم...پدرت با تو حرف میزند! شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد...آن شب است که این الماس ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است...روزی که چهره ی یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد آن زمان بند باز ناشی خواهی بود...بند بازان ناشی همیشه سقوط میکنند.
از این رو دل به زر و زیور دنیا مبند...بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ی ما میدرخشد...اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.
دخترم...هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمیتوان یافت که شایسته ی آن باشد که دختری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند...برهنگی بیماری عصر ماست...به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش رو برای تو عریان کرده است.
جرالدین دخترم! با این پیام نامه ام را به پایان می رسانم...انسان باش زیرا که گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.
 

 
--------------------------------
---------------------------------
---------------------------------